خرید بک لینک
به رسمِ پارسال ... :) ::: نمیدونم ما سالها رو میسازیم یا سالها ما رو. ولی میدونم اگه یهسری عاملِ داخلی رو حذف کنیم، ما سالها رو میسازیم. نود و پنج برای من سال خوبی نبود. از یک لحاظ مزخرف و از لحاظِ دیگه، فاجعهای بود که هرگز فکرش رو نمیکردم خودم دچارش بشم. . فروردین : یادش بخیر! از همون روزِ

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 22:44

مطمئنم اگه حرفهایی که زیر لب میگم رو بلند بگم، منو به عنوان دیوانه به تیمارستان معرفی میکنن :| والاع :|

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 22:44

ببینید؛ این آخرِ سالی، دلتان را خوش میکند!! . . متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 28 اسفند 1395 ساعت: 22:44

خبرِ درگذشتِ افشین یداللهی ، یکی از شوکهکنندهترین خبرهایی بود که اینروزها شنیدم. حضورِ یداللهی رو توی خندوانه یادم هست. خاطراتی که با شعرهای آهنگشدهش دارم، بی حد و نهایت زیاد و دوست داشتنی هستن. دوستش داشتم. خدا رحمتش کنه.

+ بشنوید

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 20:46

ساعت یک و بیست و شش دقیقه است. البته همین الان یک رقمش تغییر کرد. من از صبح نه. از ظهر نه. از همان یک رقمِ گذشته، در حال فکر کردن به این بودهام که چه خواهد شد؟ فردا؟ نه! پس فردا؟ نه! سال بعد؟ نه! ده سال بعد؟ نه! نمیدانم چهچیز! نمیدانم چهزمانی! اما فکر میکنم که چه خواهد شد؟ چه خواهد شد؟ چه خواهد شد؟ میدانید؟ که سالهاست در فکرِ این بودهام که چه خواهد شد؟

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 20:46

صبح نه صفی در کار بود و نه معاونی و نه دبیری. من عاشقِ این چند لحظهی قبل از کلاس هستم! میام توی راهرو، اینقدر از سرش تا تهش میرم که خسته بشم. وقتی خسته میشم، میرم طبقهی پایین. اگه هنوز دبیر نیومده باشه، معاونی نباشه که گیر بده و کسی نباشه که نخوام باهاش روبهرو بشم، میرم تا دمِ در و هوای خوبی که

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 20:01

قالب قبلی، قشنگ بود، خیلی! ولی فقط در ظاهر :دی :)) و من خیلی ممنونم از سازندهش و دستش درد نکنه. و واسه این مدت استفاده، سپاسمندم. هرکی از اونسری قالبها استفاده کرده باشه، و اگه یهمقدار با تنظیماتِ تایپ مثل بولد کردن و موربنویسی و یا نقلقول و یا لیستبندی ، کار کرده باشه، متوجه میشه که قالب قب

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 20:01

+ موندم چرا مردها نمیتونن زمانِ حال رو دوست داشته باشن! بهجاش همش دنبالِ چیزی میفتن که از دستش دادن؛ یا رویای چیزهایی رو میبینن که نمیتونن بهدست بیارن. اگه همش اینکار رو بکنی چطور میخوای از زندگی لذت ببری؟ - راست میگی! + تا از چیزی دست نکشی، احساسِ خوشبختی نمیکنی... من هیچوقت کسی رو عمیقت

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 20:01

سازها را گم کردهاند، مردم. بسیار در پیِ راهی میروند و میخواهند بوی عید بشنوند. میخواهند بوی عید را بخرند و به جیب بزنند و بروند در کنجِ خود شاد شوند. بسیاری میخواهند بوی عید را بچشند، اما نمیتوانند. بسیار در پیِ راهی میروند و نمیدانند به کجا خواهند رسید.بوی عید را نمیشود یافت. آنقدر پنهان

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 24 اسفند 1395 ساعت: 20:01

شاید اگر چندین ماه قبل بود، یا سالِ پیش، برای آمدنِ بیست و ششم روزشماری میکردم! ذوقزده بودم و دوست داشتم سر برسد. دوست داشتم بیست و ششم بیاید. ولی حالا، که این همه ماجرا بر این دلِ صابمُرده گذشته است، نه! چرا باید ذوقزده باشم؟ یا اصلاً چه دلیلی دارد که بخواهم بیست و ششم را ببینم؟ نه نه! راستش هم

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 12:18

امروز که رفتم مدرسه و آقای ر. رو بالای سکو دیدم، واقعا توپم پر بود :)) برای نهجالبلاغه بهم یهچیزی گفت! فکر میکردم خودش خبر داشته باشه؛ رفتم جلو گفتم خبر دارین دیگه؟ که اسمم نبود و من از آزمون اومدم بیرون؟ :)) چشماش گرد شده بود، تعجب تعجب تعجب :)) گفت یعنی چی؟ چرا اومدی بیرون آخه؟ اه! چیکار کردی؟؟

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 12:18

همین چند دقیقهی پیش رفته بودم در پوشههای فایلهای آپلود شدهام. بینِ آن فایلهایی که باید مُهرِ «فوق محرمانه» کوباند روی بستهشان و نگذاشت که کسی بفهمد چقدر برایت مهماند! که باید آنها را اگر حضورِ فیزیکی داشتند در زمین چال کرد و سالی یکبار به آنها سر زد. از آن فایلهایی که نمیشود همیشه دیدشان

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 22 اسفند 1395 ساعت: 12:18

تکرار. تکرارِ دوستداشتنیِ من. تکرارِ همهی محسوساتی که حس نمیشدند. تکرارِ لعنتی. تکرارِ فکرِ تو. تکرارِ نبودنها. تکرارِ زندگی.

بشنوید

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 6:33

فکر میکردم فقط تیکِ عصبیه. سر تکون دادنِ مامانیـمون رو میگم.-مادربزرگِ پدری- اینکه سرش رو تکون میده. پشتِ سرِ هم، متناوب، سریع. دیروز که داشتم خفه میشدم، مثلِ تک تکِ ثانیههای دیگه، دیدم تیکِ عصبیه خوبیه. فهمیدم بالاتر از یه

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 6:33

جدای از اینکه امتحانهای نزدیکِ عید همشون مزخرف محسوب میشن، ولی بعضی امتحانها که در زمانهای دیگه هم مزخرفاند، در نزدیکیِ عید منجر به فاجعه میشن! مثل فیزیک! هرچند توی ترم فیزیک رو بیست شدم ولی این دلیل نمیشه ازش بدم نیاد! به هم

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 6:33

امروز واقعا از آقای ر بدم اومد.اسم منو اشتباهی داده:|

بعداً نوشت: توضیحات تکمیلی

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 6:33

چند وقت پیش رفته بودیم برای اصلاح نمرهی ورزش. من و خرخون شماره یک. رفتیم توی دفتر برای یهکاری! بعد دیدیم دبیر ورزش داره نمره وارد میکنه. به خرخون شماره یک گفتم نکنه نمره رو اشتباهی وارد کنه؟ گفت «حالا که اومدیم بیرونِ دفتر! چجو

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 6:33

اونقدری که خوابم میاد، نفسم نمیاد :| منظورم اینه که حوصله و توانِ نفس کشیدن هم نیست. اونقدری با این کلماتِ کتاب سرم داغ کرده، که الان یه ربع هست که سرِ یه کلمهام :| حالا خوبه همش سه چهارساعته دارم درس میخونم :/ فکر کنم من در راه کنکور بمیرم :| یا قبلش از خستگی یا بعدش از استرس!

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 2:31

شنبه نمرهی فارسیم رو گرفتم. وقتی ورقهها رو در آورد، تو دلم گفتم به هیجده و نیم راضی هستی یا نه؟ وقتی گفتم آره. خیالم جمع شد. نوزده و نیم شدم :) نمیدونم چقدر براتون جالبه که یهچیزی عیناً تکرار بشه. مثلاً دیروز، یکشنبه، زنگ انشا، وقتی دبیر اول ورقههای امتحانیِ یهکلاسِ دیگه رو در آورد و بعدش کتابِ یه درسِ دیگه رو باز کرد، تقریباً دقیقاً صحنهای بود که چندین سال پیش توی یکی از همین خوابهای مدرسهای دیده بودم! و وقتی دبیر ازم پرسید کجایِ درسیم؟ و من فقط زل زده بودم بهش، گفت:«آع! مرادی قفل کرد» :)) حق داشتم قفل کنم خب :دی دیروز اولینباری بود که از امتحانِ عربی راضی نبودم. بهطرز وحشتناکی الکی الکی نخوندمش و نمیدونم چند میشم :| ::: و اما امروز؛ قبل از زنگ اول، جایزههای آزمون پیشرفتِ تحصیلیِ N ماه قبل رو دادن :| من رتبهی اول مدرسه بودم و بهم یه خودکار!! دادن :// حتی به اونایی که فقط یه درس رو صد زدن هم جایزه دادن که من ندیدم جایزهشون چی بودش ولی اندازهاش فرق داشت. ولی انصافاً خودکار؟! آخه خودکااار؟! :| امتحان زبان آسون بود. ولی خب من معنیِ یکی دوتا کلمه رو نمیفهمیدم :/ و نیم نمره

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 2:31

یه برگه بهمون داده بودن، از این مشاورهها. نمیدونم چرا هیچ عکسی ازش نگرفتم دیشب :/ یکی از سوالاش همینی بود که توی عنوان نوشتم. درسته که من زدم متوسط؛ ولی زیاد بود! زیاد فکرمیکنم که چیزی نیست که منتظرش باشم! جوابهای خرخونِ شمارهی یک رو نگاه کردم. همونی که تکفرزند بود و فکر میکرد من که تکفرزند نیستم، خوشبختِ جهانم! راستش دلم براش سوخت. بهش گفتم واقعی زدی؟ گفت آره. آخرشم گفتم ببخش که فضولی کردم :دی راستش نمیشد کنجکاو نشد با اون حرفی که اون روز بهم زد. الان بهتر میفهمم که چرا سعی میکنه رفیق باشه با همه. با همه رفتارِ مطابق داشته باشه تا صمیمیتر بشه باهاشون. زده بود زیاد براش سخته که آروم بشه. دلم سوخت. آدمها همیشه اونی نیستن که نشون میدن. مثل خرخون شمارهی یک؛ مثل من. البته زیادم پیچیدهش نکنین؛ یهروز میفهمه که هیچکس جز خودش باهاش نمیمونه. یهروز میفهمم. ::: امروز امتحان زبان داشتیم. البته دیگه نداشتیم :دی برق رفت و دستگاه کپی قطع شد و امتحان هم کنسل :)) البته از من شفاهاً پرسید. من واقعا با اینکه اعتماد به نفسی واسم توی درس زبان نمونده ولی راضیام. خوب جواب دادم. وسطاش خیلی

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 8:43

دیشب خوابی که میدیدم شاید از نظرتون بیربط بهنظر بیاد. اما برای منی که یهروز نشونهگیرِ خوبی بودم، خیلی حرف داشت. داشتم رانندگی میکردم[گواهی هم نداشتم اصن :دی]. شب بود. نور هم کم بود. نورِ کم رو از قبل میدونستم تعبیرش رو. یعنی گمراهی فکرکنم! الان هرچی میگردم پیداش نمیکنم. چندین سال پیش خواب دیده بودم که تار میبینم و اونقدر تار که سخته راه رفتن که تعبیرش میشد گمراهی، همون روز نورِ کم توی میدان دید رو هم همچین تعبیری نوشته بود. بگذریم. میگفتم که شب بود و نور هم کم بود. نمیدونم همچین مشکلی اصلاً وجود داره یا نه، ولی مثلا میشه گفت چرخها قفل کردن و دیگه با فرمون نمیچرخیدن. جلومون هم دره بود و اگه نمیپیچیدم میرفتم تهِ دره :دی خب من یهذره زدم رو ترمز بعد ول کردم و چندباری اینطوری شد تا بار آخر محکم زدم و نگهش داشتم. بقیهی خواب ساختهی ذهن بود و ربطی به هیچی نداشت :دی ولی نهایت این بود که نیفتادم توی درّه. فاصلهمون هم کم بود با دره. یعنی اگه بار آخر امیدم قطع میشد و ترمز نمیکردم، از بین میرفتم. خب این نشونهی جالبیه. ربط هم داره به زندگیـم. شاید اینبار بارِ آخر باشه. شاید هم باید هم

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 8:43

روزی بود. روزگاری. طولانی بود. خسته کننده. تنها. راه میرفتیم. تنها. تنها. با هم. ولی تنها. و این چقدر سخت بود. که بودیم و نبودیم. که زنده بودیم. ولی زندگی نمیکردیم. که زندگی میکردیم، شاید! ولی چقدر کوتاه، گذشت. چقدر کوتاه تموم شد. دلخوشیها. امیدواریها. دعاها! دعاها! یادش بخیر! بچه بودم. هیچوقت، هیچوقت، هیچوقت یادم نمیره اون دعاهای بچگونهام رو. که بوی امید میداد. که پاک بود. که ناخالصی نداشت. من یادم نرفته خدا. تو هم یادت نرفته. میبینی؟ دروغ نمیگم. من از اول حرفم یکی بود. هرچقدر کوچیک و بچگونه! ولی یکی بود. واقعاً یکی بود. هرچقدر بچهی بدی بودم. ولی نمیدونستم. هیچی! هیچی! هیچی! و چقدر آدم دلش برای دورانی که هیچی نمیدونست تنگ میشه. برای وقتهایی که بود. فقط بود. ای کاش بهتر بود.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 8:43

پارسال بود. سخنرانی روایتی میخواند که مضمونش این بود :«روحِ انسانها از معصومین و از نسلهای دیگر سرچشمه گرفته شده. حتی روحِ ائمه و معصومین و پیامبران با واسطه بوده. اما حضرت زهرا سلام الله علیها مستقیماً و بدونِ واسطه از خداوندِ بلندمرتبه گرفته شده. مقام حضرت زهرا سلام الله علیها آنقدر بالا و مهم و بینظیر هست که برای ملاقات با حضرت، اگر کسی بتواند، باید ابتدا از همهی ائمه و صد و بیست و چهار هـــزار پیامبران بگذرد و در نهایت اگر بتواند از مقام پیامبر خاتم نیز بالاتر برود، میتواند موفق شود که درک کند مقام حضرت را. صدیقهی طاهره آنقدر به خدا نزدیک هستند و آنقدر بلندمرتبه هستند که هیچکس نمیتواند حتی تصورش کند.» [نقل به مضمون] . شاید اینجا کسانی باشند که باوری به خدا هم نداشته باشند چه برسد به ائمه، اما یکلحظه تصور کنید خدایی را که بزرگ است، که نمیتوانید ببینیدش، که نمیتوانید تصورش کنید، و حالا فکر کنید که چقدر زیباست نزدیک شدن به خدایی به این بینهایتی، داشتنش، و در کنارش بودن. و ما انسانها چقدر غافلایم از این همه بزرگی. . برایِ منِ خوشگذران ، برای من ، که محال است! اما شما ا

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 8:43

غیرقابل جبران.

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 8:43

حالم واقعاً عجیبه. تا حالا اینطوری نشده بودم. نمیدونم چند درصدش تحت تاثیرِ فیلم هست و چند درصدش از قبل بوده. فکر کنم پنجاه پنجاه باشه. فیلمها همیشه همینطوریان. البته همیشه همینطوری نیستن. البته فیلمهای ایرانیِ اینچنینی همیشه همینطوریان. اونقدر که سعی میکنن همه و همهی بدبختیهای ملتو جمع کنن تو یه فیلم که دیگه گندشو در میارن :| نمیگم الکیه یا دروغه یا چی! ولی ... فیلم رو هم معرفی نمیکنم :| ::: و البته که بخشی که تحت تاثیر هیچ عاملِ خارجیای نیست، بیشتر حالم رو بد میکنه. نمیدونم چجوری میشه نوشت. واقعاً نمیشه دربارهش چیزی گفت. فاجعهست. اون عدهای که میگن اگه همهی زندگیها شبیهِ هم میشد بیمزه میشد، لطفاً برن پی کارشون!! درسته این دنیا جای عدلِ مطلق نیستو یهسری مسائل باید باشه تا اون دنیا عدالت اجرا بشه! ولی اگه همه با هم، در یکسطح متوسط از زندگی/رفاه/آرامش/آسایش/درآمد/دلخوشی و... قرار میگرفتن، الان خیلی چیزا خیلی بهتر میشد! نه؟ :| ::: صدای پرندهها میاد. این صدا منو میبره به بهارهایی که مدرسه نمیرفتم. به همون بهار که نمیدونم چه سالی بود، پشتِ پنجرهی اتاقِ بزرگِ خون

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 8:43

از همون واپسین لحظاتِ راهپیمایی باشکوه 22 بهمن، که دشمنِ خاصمِ نفوذی، دست به انفجاراتی جلوهگرانه زد، در واقع بر طبل جنگ کوبید. جنگی که هرسال در سراسر کشور شکل میگیره. تسلیحاتی که در این جنگ بکار میره، مشقی نیست! فکر کنم ملتِ غیورِ ایران یک مانورِ واقعی از جنگِ تن به تن رو ارائه میدن. مانوری که در جهان سابقه نداره! حالا دوهزار سال پیش یه بندهی خدایی عجله داشته، بجای عبور از کنارِ آتیش، از روش پریده! یه بندهی خدایی هم داشته از پشت پنجره نگاه میکرده که احتمالاً بچهسال هم بوده و بهنظرش بازیِ جالبی میاومده! دمِ عید هم بوده و بازیگوش و فراری از مکتب خونه! رفته یه آتیشی به پا کرده و از روش پریده! ننه باباش هم از اینکه بچهشون دمِ عید شاد هست و بیکار نیست خوشحال شدن و رفتن باهاش دوتا پریدن. توی دید و بازدید هم این بازی رو به هم معرفی کردن :/ از قضا ماجرای این بازی به گوشِ حاکم رسید و حاکم هم کودکِ درونش منتظر بوده یه وسیله پیدا کنه!! هیچی دیگه! یه قانون حک کردن روی سنگ و کوبیدن توی میدونِ وسط شهر و گفتن عیدِ بعدی همه جلو قصر حاضر بشید حاکم میخواد از روی آتیش بپره :/ هیچی دیگه! مردم

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 8:43

ای کاش میشد بعضی احساسات رو از بین برد. ای کاش میشد بی تفاوت بود. ای کاش ای کاش ای کاش...

ای کاش امروز بعدازظهر بیرون نمیرفتم. ای کاش ای کاش ای کاش ...

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 15:08

دیروز صبح [جمعه] برف تازه شروع شده بود. هنوز همه جا سفید نشده بود و برف هم پراکندهتر بود ، اما پیشبینیها درست از آب در اومد و برف شدیدتر شد. باد از برف، بوران ساخته بود و همهجا و نه تنها زمین، سفید دیده میشد. در مسئلهی نشستن برف ، مسئلهی اصلی تداوم محسوب میشه. برفی که مداوم بباره، واقعا خیلی خوب میتونه تعطیلکننده باشه :دی مسئلهی دیگهای که مهم هست اینه که شب باشه!! برف توی شب جورِ دیگهای میشینه که شاید بخاطر رفت و آمدِ کمترِ آدمیزاد و ماشینهاشون باشه. در واقع اونقدری که توی دیروز نشست، دوبرابرش دیشب زمین رو سنگین کرد. سفید بودنِ همهجا نقطهی مشترکِ روزهای برفی هست. و چقدر دیدنیه برفی که جمع شده یکجا، صاف و یکدست، بدونِ تیرگی. :) بارشِ شب دیدنی بود. آسمون قرمز شده بود، آدم دلش میخواست همیشه همینرنگی بمونه. یهجورِ خاصی امیدبخش بود. کوچه یکسره سفید شده بود و دیگه ردِ چرخِ ماشینها دیده نمیشد. ماشینها دیگه زمینگیر شده بودن و راهی برای فرارِ از کوچه نداشتن. دیشب خوب بود. آروم بود. دوستداشتنی بود. سرد بود. گرم میشد. تاریک نبود. دلگیر نبود. میشد کتاب خوند و از خوندنش لذت برد

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 15:08

باید قبول کرد که یکروزهایی واقعاً مزخرف هست. واقعاً زشت هست. واقعاً نحس هست. نمیدونم چرا یا چطور. امروز همچین حسی رو به من القا کرد. روزی که من از بدترین آدمِ دنیا بودن هم گذشتم شاید! امروز دوساعت تاخیر داشتیم برای مدارس. به هرکی رسیدم، چه دبیر چه دانشآموز، گفتم من اگه داخلِ مدرسه رو میدیدم نمیاومدم داخل! ولی خب حقیقتش اینه که من داخل رو دیدم و بازم اومد داخل :دی یکی هم نبود بهم بگه آخه روانی! تو که زنگ اول زبان داری و اون سه تا زنگ هم که ورزش و هنر و آزمایشگاهـن! واسه چی داری میری آخه!؟ :|کل جمعیتِ حاضر به پنجاه هم نمیرسید. ما هم بعد از یکساعت تعطیل شدیم. اومدم خونه و وبلاگها رو خوندم. ::: با خودم میگفتم بیشعور! احمق! نادان! عوضی! به خدا میگفتم دِ بسه دیگه! به قرآن بسه! فهمیدم چقدر بیشعور و احمقم. فهمیدم انسان چقدر میتونه احمق باشه. بسه دیگه. خدایا توروخدا تمومش کن... اینکه چی رو تموم کنه به خودم ربط داره، اما برای رفع ابهام منظورم زندگی و اینا نیست. بیحوصله شده بودم. داغون بودم. تو گروه و چت شکلک خنده میذاشتم. پُزِ برف و تعطیلی رو میدادم به بقیه. اما داغون بودم. هیچکس ن

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 15:08

اَمی نسل از خو زاکی تا هَسه از خو لهجه دورِ بوئوسته. اَمی دست هم نوبو. اَمی گولِمعلمان، فامیل، حتی اَمی پِر و مار امانِرِه فارسی حرف زَئندوبون. خو اَمان نه لهجه بیگیفتیم نه تانیم بولبولِ مانِستَن گیلکی حرف بیزنیم. ولی می یاد نوشو اونزمانان که قم ایسهبوم، هرکی میاَمَرِه حرف زِه به می لهجه ایشاره کوده. پس هنوز نابود نبوستیم و ایته تهلهجهای امیرِه بمانِسته. [چقدر نوشتنش سخته :| ] شیمی [درسِ شیمی نه! منظورم "شما"ست] ؛ شیمی سَرِ درد ناوُورَم. اَمی آقاگول جان ایته چالش بَنه که اوصیکم به شرکت کودن. بقیهش فارسی : اولاً که چقدر سخته گیلکی نوشتن :| **توجه** : طبق این پست آقاگل و حکایتِ نوشته شده در پستشون میتونین توی این پویش! شرکت کنین :)) . مسی ریکای عزیز لطف کردن و متنِ بازگردانِ حکایتِ سعدی به گیلکی که بهسختی و با نواقصی مشهود ساخته شده رو با صدای خوب و بینقصشون خوندن :) که ازشون واقعا تشکر میکنم. :) متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن

برچسب: نویسنده: سام حکیمی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 15:08

صفحه بندی